بقلم خود استادشهریار: بعد از سی و پنج سال بموطن خود تبریز برگشته ام. به یک مومیائی ماننده ام که بعد از قرن ها زنده شده باشد در اطراف خود هیچ آشنائی نمی بینم. حتی یک خشت. همه رفته اند همه ...
مومیائی
چشم میمالم هنوز
گوئی از خواب قرون برخاستم
زندگی گم کرده دنیای قدیم
نیست یک خشتی که عهدی نوکنم
خواب و بیداری چه کابوسی عبوس!
آشنایان رفته اند
داغ یک دنیاعزیز
وای! وحشت میکنم
* *
دختره بابرق چشمان سیاه
یکه خوردم راستی
عین آن یاروی هفده قرن پیش
آنکه در تابوت قیصرها غنود
ها- صدایش درنیار، این هم بله
سرمه دان آن یکی دزدیده است
عذر میخواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
بادل من آسمانها نیز تنگی میکنند
روی جنگلها نمی آیم فرود
شاخ زلفی گومباش
آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست
بره هایت میدوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو
* *
صخره های تیز وحشی بسته راه
این شنل پوسیده خواهد گیرکرد
بال وپرمیسازم از این پاره ها
یکشب مهتاب از این تنگنای
بر فراز کوههاپرمیزنم
میگذارم میروم
ناله خود میبرم
دردسر کم میکنم
* *
باز میگردم بگور
میشکافم وحشت غاری عظیم
شانه هایم درفشارتنگنا و تیرگی است
یک ستاره کوره سوسو میزند آن بیخها
روزن عشق و امید
چشمهائی خیره میپاید مرا
غرش تمساح میآید بگوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد(ص) بامن است
میرویم
وعده آنجاکه باهم روز وشب را آشتی است
صبح چندان دور نیست
شب بخیر.
استاد شهریار تبریز 1333
شعری که خواندید قسمتهایی از قطعه مومیائی استادشهریار بود
روحش شاد.
